حرفي نزن چه الکی زود گذشت .. . ۸۶ رو میگم ...
تنها نگاه كن
رقص بلور پيكر احساس
در تنگ اعتماد چه زيباست.........
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:30 توسط یک میترا
|

تو این برگ ریزون پاییزی٬ چقدر دلم نقّاش پیر اون داستان اُ هنری را می خواد تا بیاد و برام یه برگ نارنجی رو دیوار رو به روی پنجره ی اتاقم بکشه!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:38 توسط یک میترا
|

پ.ن: استثنائا این بار شخصی که بهش گیر داده شد من نبودم!
مامور زن: خانومی اون خط چشم طلایی خوشگلت را پاک کن تا بتونی بری تو!
مامور زن: می دونم خیلی خوشگل ه ولی باید پاکش کنی!
مامور زن: این که هنوز پاک نشده٬ دوستات قضاوت کنند!
مامور زن: خیلی خب٬ برو تو ولی زیاد پلک نزن*!!!!
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:4 توسط یک میترا
|

برای سین.الف در قسمتی از جواب .
من اتفاقات عجیب خیلی داشته ام خیلی ساخته ام خیلی خواسته ام اگرچه عجیب ها زیاد نیست اما برای آدم هایی که این عجیب ها را کشف می کنند یا حداقل در موردشان کنجکاو هستند این عجیب ها کم نیست چرا که گاهی میبینیم که یک انسان مومن از ساده ترین نشانه های معبودش که آن ایمان را برایش یادآوری می کنند به ذوق به لذت به شور می رسد .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:0 توسط یک میترا
|

ارتفاع ِ بال ها : سطح ِ هوا ! فرصت ِ پروازها : سقف ِ قفس !
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:0 توسط یک میترا
|

دير آمدي ري را !
دير آمدي
باد آمد
و همه روياها را با خود برد ...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:39 توسط یک میترا
|

واسه اينكه جلوي خودم كم نيارم ،به خودم دروغ گفتم !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 23:36 توسط یک میترا
|

آدم رو باید عادت داد تا به چیزی عادت نکنه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:54 توسط یک میترا
|

سخته، ولی آدم باید جسارت داشته باشه حرف دلشو بزنه !
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 0:36 توسط یک میترا
|

هیچ وقت اینجوری نبودم.یه حس غریبیه.من احساس می کنم هرچی ما بهتر باشیم ،هرچی بیشتر برای خوب بودن تلاش کنیم ،بیشتر مورد شبهه قرار می گیریم.نمی دونم چرا ولی حس می کنم مردم نمی خوان باور کنن که شاید افرادی باشند که واقعا صاف و صادق باشنوروراست.اگه دروغ می گفتم ،همه باورشون می شد. ...در حاشیه کنتاکهای محیط کاری
می خوام تمرین کنم ! تمرین بد شدن
یه جاهایی به دردم می خوره ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 23:15 توسط یک میترا
|
